خيلي وقتا شده كه دلم خواسته حتي فقط يك لحظه زمان برگرده به عقب...
شايد توي اون يك لحظه ميگفتم نه و الان به خاطر نه نگفتنم اينقدر احساس گناه نمي كردم...
توي زندگيم بارها شده كه در موقعيتهاي مشابهي قرار گرفتم... بعضي وقتا اين قدرت
رو داشتم كه كار درست رو انجام بدم و بعضي وقتا اشتباه كردم..
شايد اگر يك لحظه به عقب برميگشتم و ميگفتم نه كسي كه الان هستم نبودم..
به دست اوردن بعضي تجربه ها مستلزم پرداخت هزينه گزافي هست..
متاسفانه خيلي ها هستن كه به جاي اينكه سعي كنن درسي بگيرن از گذشته¸
افسوس ميخورن بخاطرش.
بر اساس تجربه خودم به اين نتيجه رسيدم كه خيلي از ما آدما( مثل خودم)
به فكر كردن بيش از حد درباره هر مسئله اي معتاد شديم.
اگر كار اشتباهي انجام داديم هر چقدر هم كوچك بهش فكر ميكنيم
هر روز ¸ هر ساعت¸هر لحظه..واضح تر بگم از همون لحظه كه بيدار ميشيم و
مي خوايم روزمونو شروع كنيم.
هميشه احساس گناه ميكنيم و تصور ميكنيم اگر اتفاق هايي رو كه برامون افتاده
به همون گذشته بسپاريم هيچوقت بخشيده نميشيم.
و اينقدراونها رو براي خودمون و هركسي كه ميبينيم تكرار ميكنيم كه تمام
جزئياتش رو هم حفظيم..
فكر ميكنيم اينجوري خودمون رو مجازات ميكنيم..
باز هم متاسفانه امثال من هيچوقت ياد نگرفتن كه خودشون رو ببخشن...
حتي اگر كسي در حقشون بد كرده باشه تمام تقصيرا رو به جاي اون خودشون به
گردن ميگيرن..
و هر جا ميرن ¸فرياد ميزنن كه آي آدما ما رو ببينيد ...ما گناه كاريم..!!!!!!
اما تا كي؟؟!!...
اين سوالي هست كه هميشه از خودم ميپرسم...
تا كي ميخوام هرروز صبح كه از خواب بيدار ميشم..به جاي اينكه تو آينه به خودم
لبخند بزنم..بگم ازت بدم مي ياد...تو آدم بدي هستي..تو اشتباه كردي..
..ازت بدم مياد چون خودتو گول زدي..چون احساست رو جايي خرج كردي كه
ارزشش رو نداشت..
يه جايي بايد تموم بشه..يه جايي همه آدمايي كه مثل منن بايد تمومش كنن.
تو اين مدت به اين نتيجه رسيدم كه پند و اندرزهاي اطرافيانم
شايد به من تلنگري زده باشه..اما اثرش خيلي زود از بين رفته...چون من نخواستم كه تغيير كنم..
بايد بخوام كه تغيير كنم.بايد بخوام كه از هر اتفاق پندی بگیرم و اونو به همون گذشته بسپارم.
تمام اونايي كه به هر نحوي وارد زندگيم شدن و بارشونو بستن و رفتن با تمام
خوبي ها و بدي هاشون به روزگار بسپارم..و برام مهم نباشه كه چه فكري
درباره من ميكنن.
اين منم كه زندگيم رو ميسازم نه اونا..
شايد اونا فكر كنن من آدم خيلي بديم...شايد پشت سرم هزار تا حرف بزنن..
ديگه نمي خوام برام مهم باشه.
ديگه مي خوام تمومش كنم...تمام راه هايي كه رفتم از من انساني ساختن كه حداقل الان ميدونه چه
احساسي داره و دنبال چي مي گرده..
مي خوام از فردا صبح كه از خواب بيدار ميشم..برم جلوي آينه و به خودم يه
لبخند بزنم و بگم دوست دارم...