تبليغاتX
بهار

بهار

سرانجام مقصد کجاست؟

سرانجام مقصد کجاست؟

وقتی سنگین سنگین به دوش می کشیم کوله باری از خشم و نفرت..

وقتی گذشته بیشه است از خاطرات تلخ پشت حصار سکوت..

وقتی به بند میکشیم خویشتن را در آرزوی خورشیدی که دیگر نیست...

وقتی که باد زمستانی خاکستر عشق را با خود برده است..

به کجا پناه آورم از چشمانی که فریبی بیش نیست...

و آنان که به سویم می آیند..در جستجوی گرمای آغوشي که سرد و خالیست..

آري دروازه اين قلب يخي دير زمانيست كه بسته است...

 

 

+ نوشته شده در  89/01/27ساعت 19:57  توسط بهاره  | 

نفس بکش...

صبح که دیدمش چشاش قرمز بود..

معلوم بود قبل از اینکه بیاد کلی گریه کرده...

خودم هم وضع خیلی خوبی نداشتم..نمیدونم اگه جای اون بودم الان چه حالی داشتم..؟

ازش پرسیدم جواب آزمایشا کی میاد؟گفت صبح ازش خون گرفتن..ظهر جواب میدن.

عکسش رو زده بود رو گوشیش ..بهش گفتم اینو بردار اعصابت خرد میشه...

گفت:نه میخوام ببینمش دلم براش تنگ میشه..

داشتیم در مورد اینکه چه درسی رو ترم دیگه می تونیم بگیریم حرف میزدم..من خیلی عصبی بودم..اون هم.

ولی من خنده عصبی زیاد میکنم...بهم گفت نخند..ساکت شدم..

کارمون که تموم شد  زنگ زد تا از نتیجش خبردار شه......

وضعش بدتر شده بود

رفتیم بیرون نشستیم...اشک تو چشاش حلقه زده بود.

تا حالا اینجوری ندیده بودمش..

یهو زد زیر گریه..همش میگفت آخه چقدر دعا...چرا خدا هیچ کاری نمیکنه؟

چی میتونستم بهش بگم..وقتی میدونستم باید معجزه شه..

بغلش کردم..برام مهم نبود که همه دارن نگامون میکنن...(آدما همیشه به همدیگه نگاه میکنن!!!!!!!!)

حتی من هم نمیتونم تصور کنم که از بینمون بره..

هرکی رو میبینم میگم دعا کنید

این تنها کاری هست که از دستم بر میاد..

خدای من وقتی میبینم بعضیا فقط به این امید دارن که اونی که دوستش دارن نفس بکشه

و در کنارش بعضی از ما ها داریم به چی فکر میکنیم...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تنها آرزویی که الان دارم اینه که پیشش بمونه...فقط نفس بکشه...

یعنی چیز زیادیه؟؟

 

+ نوشته شده در  88/06/19ساعت 10:53  توسط بهاره  | 

دیگر هرگز

اول سلام

عرض شود خدمتتون...که مشروط شدم  برای دومین بار

نمی خواستم بهش ز بزنم..با اون کله کچلش...با اون راه رفتن مسخرش...

فقط نیم نمره می خواستم..

هی گفتن زنگ بزن ..

من هم زنگ زدم کاش نزده بودم

اینقدر ضایع شدم..

بهم گفت می خواستی درس بخونی..ولی من خیلی خونده بودم..

اما کسی باور نمیکن

امتحانم هم خوب داده بودم.

بهم دلداری بده یکی من الان باید چه خاکی به سرم بکنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

+ نوشته شده در  88/06/17ساعت 13:37  توسط بهاره  | 

لبخند تو در آینه

 

خيلي وقتا شده كه دلم خواسته حتي فقط يك لحظه زمان برگرده به عقب...

شايد توي اون يك لحظه ميگفتم نه و الان به خاطر نه نگفتنم اينقدر احساس گناه نمي كردم...

توي زندگيم بارها شده كه در موقعيتهاي مشابهي قرار گرفتم... بعضي وقتا اين قدرت

رو داشتم كه كار درست رو انجام بدم و بعضي وقتا اشتباه كردم..

شايد اگر يك لحظه به عقب برميگشتم و ميگفتم نه كسي كه الان هستم نبودم..

به دست اوردن بعضي تجربه ها مستلزم پرداخت هزينه گزافي هست..

متاسفانه خيلي ها هستن كه به جاي اينكه سعي كنن درسي بگيرن از گذشته¸

افسوس ميخورن بخاطرش.

بر اساس تجربه خودم به اين نتيجه رسيدم كه خيلي از ما آدما( مثل خودم)

به فكر كردن بيش از حد درباره هر مسئله اي معتاد شديم.

اگر كار اشتباهي انجام داديم هر چقدر هم كوچك بهش فكر ميكنيم

هر روز ¸ هر ساعت¸هر لحظه..واضح تر بگم از همون لحظه كه بيدار ميشيم و

مي خوايم روزمونو شروع كنيم.

هميشه احساس گناه ميكنيم و تصور ميكنيم اگر اتفاق هايي رو كه برامون افتاده

به همون گذشته بسپاريم هيچوقت بخشيده نميشيم.

و اينقدراونها رو براي خودمون و هركسي كه ميبينيم تكرار ميكنيم كه تمام

جزئياتش رو هم حفظيم..

فكر ميكنيم اينجوري خودمون رو مجازات ميكنيم..

باز هم متاسفانه امثال من هيچوقت ياد نگرفتن كه خودشون رو ببخشن...

حتي اگر كسي در حقشون بد كرده باشه تمام تقصيرا رو به جاي اون خودشون به

گردن ميگيرن..

و هر جا ميرن ¸فرياد ميزنن كه آي آدما ما رو ببينيد ...ما گناه كاريم..!!!!!!

اما تا كي؟؟!!...

اين سوالي هست كه هميشه از خودم ميپرسم...

تا كي ميخوام هرروز صبح كه از خواب بيدار ميشم..به جاي اينكه تو آينه به خودم

لبخند بزنم..بگم ازت بدم مي ياد...تو آدم بدي هستي..تو اشتباه كردي..

..ازت بدم مياد چون خودتو گول زدي..چون احساست رو جايي خرج كردي كه

ارزشش رو نداشت..

يه جايي بايد تموم بشه..يه جايي همه آدمايي كه مثل منن بايد تمومش كنن.

تو اين مدت به اين نتيجه رسيدم كه پند و اندرزهاي اطرافيانم

شايد به من تلنگري زده باشه..اما اثرش خيلي زود از بين رفته...چون من نخواستم كه تغيير كنم..

بايد بخوام كه تغيير كنم.بايد بخوام كه از هر اتفاق پندی بگیرم و اونو به همون گذشته بسپارم.

تمام اونايي كه به هر نحوي وارد زندگيم شدن و بارشونو بستن و رفتن با تمام

خوبي ها و بدي هاشون به روزگار بسپارم..و برام مهم نباشه كه چه فكري

درباره من ميكنن.

اين منم كه زندگيم رو ميسازم نه اونا..

شايد اونا فكر كنن من آدم خيلي بديم...شايد پشت سرم هزار تا حرف بزنن..

ديگه نمي خوام برام مهم باشه.

ديگه مي خوام تمومش كنم...تمام راه هايي كه رفتم از من انساني ساختن كه حداقل الان ميدونه چه

احساسي داره و دنبال چي مي گرده..

مي خوام از فردا صبح كه از خواب بيدار ميشم..برم جلوي آينه و به خودم يه

لبخند بزنم و بگم دوست دارم...

+ نوشته شده در  88/06/07ساعت 21:44  توسط بهاره  | 

نمیزارن که فراموش کنی...

داری زندگیتو میکنی و خیر سرت سعی میکنی که ذهنتو سازمان دهی کنی و اینقدر خاطرات مزخرفتو

مرور نکنی...

حالا داری کم کم موفق میشی که سر و کلش نمیدونی از کجا یهو پیدا میشه؟

آخه یکم شعور هم بد چیزی نیست..

چقدر بدم میاد یکی خودشو بزنه به اون راه که انگار همه چیز روبراهه.

نه فدات شم نه قربونت هیچی روبراه نیست.

من نمیتونم مثل تو فکر کنم. نمیتونم بگم بی خیال گذشت.

نه واسه من نگذشته همه چیز هم خوب خوب یادمه..

یادم نرفته که چه بدی هایی در حقم کردی..

یه بار سعی کردم ببخشمت ...زدی همه چیزو خراب کردی...

آخه فکر کردی کی هستی؟که هرکاری دلت بخواد میکنی؟

آخه چی بگم ...؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  88/06/04ساعت 19:23  توسط بهاره  | 

بفرمایید شیر بهای دخترتون..

اوایل انقلاب بود شاید یک سال میگذشت..

دختری بود ۲۲ ساله شاید هم کمتر.احساس کرده بود اون چیزی رو که می خواسته بدست نیاورده.

مجاهدین خلق...

یه روز اومدن بدون هیچ دلیلی بردنش..

خانوادش همیشه اونجا در رفت و آمد بودن که شاید بتونن کاری بکنن.

یه خانمی که چادر سرش بود مسئول باز جویی از زندانیا یا به قول ضد انقلابا بود..

به خونوادش گفت بگین همه چیزه بگه..بهش بگین اعتراف کنه..این تنها راه نجاتشه..

نگران نباشین اینا مثل دندونای فاسد میمونن باید دور ریخته شن..

توی زندان با زنایی بودن که هیچ شباهتی به اون ها نداشتن ..زنایی که از کنار خیابون جمعشون میکنن..

هم بندش یه دختر ۱۳ ساله بود....فقط ۱۳ سالش بود..

تعریف کرد که یک روز بردنشو دیگه برنگشت..

اعدامش کردن ...تو یه قبر دسته جمعی تمامشون رو نمیدونم با چی ریختن توی خاک..

بعد از یه مدتی رغتن دم در خونه اون دختر...

مادرش بود ...گفت :یه روز اومدن و گفتن بفرمایین شیر بهای دخترتون...

فقط ۱۳ سالش بود..

+ نوشته شده در  88/06/02ساعت 17:31  توسط بهاره  | 

نفهمیدی که چقدر دوست دارم

 

مدت ها بود که داغون بود.

درگیر یه رابطه اشتباه شده بود ..رابطه ای که یک بار تموم شده بود...

بخاطر اتفاقی که هیچوقت تصور نمیکرد یه روز هم برای اون می افته..

خیلی راحت کنار گذاشته شده بود و بخاطر اشتباهش هیچوقت خودشو نمیبخشید..

حالا دوباره برگشته بود و با خودش گفت فرصت خوبیه برای انتقام..

اما هیچ چیز اونجوری که ا میخواست پیش نمیرفت..

هرشب بالشش خیس بود..هر روز هفته سر درد داشت..گوشیش دیگه داغون بود

از بس که به در و دیوار کوبونده بودش.روز به روز لاغرتر میشد..

اما میخواست رابطه رو تا جایی پیش ببره که اون بهش وابسته شه و بعد بهش بگه نمی خوامت

اما نمیشد...

هر روز مجبور بود ببینتش و کارایی رو که باهاش کرده بود به یاد بیاره..

براش عذاب آور بود...

اما تا کجا میخواست ادامه بده؟؟؟؟؟

این وسط تنها کسی که عذاب میکشید خودش بود واسه اون که فرقی نمیکرد.

 ماه ها بود که می خواست تمو م کنه..

تصمیمش رو گرفت و تموم کرد..

آخرین حرفی که اون بهش گفت این بود حالم ازت بهم میخوره

تو نفهمیدی که چقدر دوست دارم...

 

+ نوشته شده در  88/06/01ساعت 23:20  توسط بهاره  | 

دستهایت را به من بده

بگشای درهای بسته را بگشای...

پرده از چشمهایت بردار..

و ببین طلوع من را با اولین نگاهت.

دستهایت را به من بده ..

گرمی آغوشت را..و مرا با خود ببر به سرزمین آرزوهای خویش..

آنجا که پنهان از چشمهای جستجوگر بی امان..من و تو..

بی هیچ واهمه چشم به هم میدوزیم

چشم در چشم در خواهش گشوده شدن لبهایمان..

+ نوشته شده در  88/05/30ساعت 18:20  توسط بهاره  | 

مربع عشقی

دوران مهدکودک:ماجرای عشقهای اسطوره ای من از همین دوران مهدکودک شروع میشه..

آخی یادش به خیر که همون موقع هم شانسم منحنی درجه ۳ قسمت نزولیش بود

یه روزی یکی از همین عاشقای سینه چاک من برام یه گل سرخ آورده بود ...ولی من همون روز

مریض شده بودمو نرفته بودم مهد

اون موقع هنوز در زمینه عشق به درجات بالاتر یعنی مربع نرسیده بودم ..

و حیطه عشقی من شامل دو دانه پسر و من بودم..

خوب همونطور که آدم بزرگ میشه در این زمینه ها هم پیشرفت میکنه..

بعد از مدتی من هنوز اون مثلث عشقی رو با تییرات کوچکی در جنسیت افراد داشتم.

مثلا یه پسر با دو تا دختر...

و بعد از تلاش و ممارست بسیار اینجانب در این زمینه پیشرفت شایان توجهی کرده ام..

و داستان عشق من به یک مربع تبدیل شده است که خودتون حدس بزنید....

که شامل چه اعضایی میشود؟

+ نوشته شده در  88/05/29ساعت 21:23  توسط بهاره  | 

اینجا دانشگاه من است

۶ صبح ساعت ز میزنه..یکم دیگه میخوابم بیدار میشم...

۷ صبح ...اوه دیرم شد..

حوصله آرایش کردن ندارم..اون مانتو مشکیه خوبه.

۷.۵ سر کوچمون شخصی و غیر شخصیه بیخیال یه صلوات میفرستم

فایده ای هم داره؟؟؟/

تا علم ۲ کورسه ۳۰۰ تومن میگیره.بیخیال حوصله .نه زدن ندارم.

اقا قصردشت... شخصیه اما دیرم شده...

ازم میپرسه دانشجو صدرایی؟میگم آره...

میترسم اما سرمو بالا نمیکنم ..برسونمت تا صدرا مسیرم اونجاست.؟

نه اقا ممنون پیاده میشم.حالا بزار جلوتر پیادت کنم..بالاخره پیاده میشم و یه نفس راحت میکشم که هنوز سالمم.

سوار خط صدرا میشم همکلاسیام رو میبینم سر تکون میدم جواب نمیدن...!!!!!

نیم ساعت واسه سرویس دانشگاه وامیسم بالاخره ساعت ۹.۳۰ میرسم دانشگاه.

(سرویسا رو برداشتن برای راحتی ما چقدر اینا به فکر ما هستن دستشون درد نکنه)

چرا بچه ها اینجا جمع شدن ؟ قرار بخاطر درسی که مربوط به رشته ما نیست سر زمین باشیم!!!!

استاد راهمون نداد کلاس جا نداره.خوب حق داره.

به به استاد محترم که مکانیک باهاشون افتادم..

سعی میکنم آروم باشم

میرم جلو مثل همیشه ضایع میشم چون ایشون تخصصشون در این زمینه بالاست

میگم استاد من اینقدر نمیشدم.

تو متوجه نیستی من متخصصم.اخه استاد این همه تفاوت نمره؟

من یادم نمیاد حتما اشتباه نوشتی.

ایشالا بار دیگه مشکل مالی که نداری؟

نه استاد اما اخه من چک کردم با جزوه.

اشتباه بوده...

خوب حتما اشتباه بوده استاد میگن...(راستش هنوز قانع نشدم)

کلاس اون یکی استاد تموم شد .دوستان لطف کردن اسم منو ننوشتن .

خوب کاره خودمه.

سرویس فقط تا سر گلستان...

اوه نزدیک بود صاف شم....

 

 

+ نوشته شده در  88/05/25ساعت 11:58  توسط بهاره  |